|
نوشته ها |
|
|
|
|
|
|
تازه ترین نوشته ها |
|
|
یادت بخیر بابه من ! رضا
پنجشنبه, 20 حوت 1388
یادت بخیر شهریار شهر شهابهای غیرت وغرور! شاه بیت ترانه های فصل سرور! اموزگار راز های پنهان و تصویرگر اینده های درخشان من! قلب پاک و پر تپش زمان،چشمان نگران وگریان به سر نوشت من! بابه من! یادم نمی رود که، تو با قلب بزرگ و دستان سر نوشت ساز خود،جویبار های پراکنده هزاره را با اکسیر خرد وصداقت رفتارت به دریا تبدیل نمودی !یادم نمی رود که تو ! توان پراکنده هزاره را با کیمیایی یگانگی و اندیشه دور نگری به نیروی شگفت ملی وطوفنده سا مان بخشیدی! گروه ها وپاره های پیکر مجروح هزاره را با دستان شفا بخشت از دشت وبیابان و حلقوم گرگها نجات داده واز نا بودی حتمی رهایی دادی!وتو بودی که با تار های از باور و امید اعتماد مشترک ایجاد نمودی وشریان هم باوری وهمیاری را در بدنه بیمار و نحیف هزاره به جریان انداختی و به ان تحرک وجسارت، هدف و استقامت بخشیدی! بابه من ! تو بودی که با زبان و نگاه صمیمی، به زنان ومردان ما گفتی برخیزیدی هر چه شما بخواهید می توانید وهر کجا بخواهید می رسید! چه زیبا بود عصر تو ! در صبح فریادت موج مردم به خروش امد، بدون انکه لحظه از زمان بگذرد،سفر اغاز ومردم را به حرکت اندیشمندانه فرا خواندی و بدین سان درعصر تو، راه هزار ساله را به چند سالی پیمودیم، ومی گفتی هنوز راه زیادی در پیش رو داریم باید برویم هیچ کسی با تو ای همسفر احساس خستگی ونا امیدی نمی کرد و شکست را نمی شناخت ! تو می گفتی بدون یک لحظه درنک باید راه رفت، کمر هارا باز نکنید اتراق نمودن ممنوع باید سفر ادامه یابد، تندتر از ابر و مه و باد ، به پیش می رفتیم وبرای افرینش بهار گام بر می داشتیم وچه لذت و شکوهی داشت سفر در سایه تو ! بابه مهربان وراز نگهدار من! با تو بودن چه زیبا بود ودرکنارت راه رفتن چه سودای داشت.ای افق بلند ارزوهای من!هرازگاهی که خورشید کلامت به طلوع تازه می نشست موج موج بهار و جهان جهان لطافت و گرما،روشنای وشادی نصیب ما می شد و اسمان اسمان گل ولاله بر دشت دل و کوه ارزو های ما شکوفه می زد! عشق وشیدای جرعه های شفا بخشی بودکه از زبان روشن گر تو چون ابشاران گورا جاری می شد وگلوی پر عطش نسلی را تازه وچشمان خواب الود ما را بیدارمی نمود!دستان سبزت که چرخ را بر مراد ما می گرداند، توا نا تر از حکم تاریخ بود و پیشانی بلند تو خیز شگاه هزران خورشید و گسترده تر از کرانه های جهان می نمود، اسمان با تمام وسعت و بخشندگی اش به سپیده پیشانی وکهکشان چشمانت حسرت می کشید.عزم واراده راسخ تو بابه من! در وجود گمشده من، مرا زنده و توانا می ساخت، نگا های جذاب و شور افرین تو برایم سوال می ساخت و دقت شرین چشمانت پاسخ هزارن پررسش قلبی مرا باز می گفت.تو بودی که با خرد مند ی و حکمت سخا و تمندانه در دشتهای سوخته و کویری دل من،گل همت ولاله های عزم می رویاندی، بهار وشکوفه ، کودک بود که در گا مهای تو طراوت را تجربه می نمود، عشق وپیروزی اهوان شوخ را می ماند که در کوه عزم و فرزانگی تو به بالندگی می رسید ومی رقصید.واینک در نبود تو هزاران افسوس همه بر عکس راه و مسیرت شنا می کنند، وحدت ویکپارچگی مارا دوباره، پاره نموده و هر کسی بنوبت خود برای خودش دسته و دستکی ساخته اند هر چیز جز نام وراه مزاری رواج یافته است .اری با رفتن تو نتنها من که افتاب هم یتیم گشت، بهار بی اشنا،خورشید غیبت تورا ماتم گرفته وسرشک زرگونه اش بر خاک مزارت جاری وبه یادت مخته سر نموده است.بابه من! با رفتن تو عدالت طلبی و عزت خواهی نیز همانند من بی یاور شده است. بعد از تو هیچ کسی از حق و اینده من انگونه رسا وبی مدعا سخن نگفته است .بعد از تو قلعه وباروی عدالت خواهی ،سنگر ستم ستیزی خاموش وبی صدا گشته است،همه به ارزو های خود شان رسیده ودر قصر های مزین وتختهای عشرت وشادی لمیده اند. اری بابه من جای تو خالی است خالی خالی ! دیگر تنها یتیمان افشار و غرب کابل بی پناه نیستند که، عدالت خواهان شریف و عزت طلبان صدیق همه در معبر هجوم تند باد ستم نوین ودر غبار غم انگیز ذلت، ذلت بی زبانی، هراس وتردید به مسخره و تحقیر گرفته می شوند.از همه خطر نا کتر اینکه در پرتوی بی همتی یاران و همسفران نیمه راه، رجم شدگان، تحمیق گران وریا کاران که درکربلای زمانت، ودر اتش زدن خیمه های مردم و فرزندان تو پیش قدم بودند،اینک با چهر های اراسته شده و ادعای دین داری اما برای غارت ذهن و اندیشه و تحریف حقایق دوباره به میدان امده اند. انهای که در صبحکده عصر تو جای نداشتند، اما در غیبت تو باز ولی برای پر کردن جیب خود،تلاش دارند تا مردم تورا باز به بند خرافات وستم تاریخی اسیر ومسحور نمایند. وتو خوب می دانی که انهاجز تحمیق دوباره مردم وایجاد شبکده های و چراگاه های برای عیش و نوش، بازار برای هوس رانی ها و شکم پروری های شان هدف در سر ندارند. انها می دانند که، در غیبت حضور تو ! قلعه عزت، بی مدافع وشهر شعور مندی وشیدای بی پاسبان است، حیله گران وبهشت فروشان خرافه ساز باز امده اند تا با پایمال نمودن و کتمان هویت ما ارزشها و ارمانهای بلند وانسانی مارا نیز به فنا بکشانند.انهای که در عصر پر درخشش تو! چنان شب پرگان به زا ویه های ذلت خزیده وچسپیده بودند ،اینک در نبود تو دوباره جان گرفته اند. ودر خا موشی چراغ تو کمر بسته اند.بابه من! کجا است صدای اگاهی بخش فریاد های نوید افرین تو، ما به تو و عزم اسمانی تو سخت نیاز مند یم وتنهایم بیا یکبار دیگر فریاد نما که راه زندگی جز در سایه یگانگی، همیاری ملی ،اندیشه عدالت خوا هانه و همپذیری میسر نیست.ای پدر بیا با ان بیان شیوا وزبان ساده واسمانی خود، پرده های جهل وفریب جا هلان وجادوی فرو مایگان بی بصیرت را پاره نموده و باطل شان گردان!بابه من! اینک ودر اینشب سیاه ودرد الود که پایان برایش تصور نمی گردد،ولی باز هم زمزمه های صدای تو است که سبب قوت قلب و عامل راست ایستادن قامت ما می گردد که، هنوز هم اسمان کابل پژواک صدای تورا برای ما حکایت وروایت می نماید. و با صدای تو بر پا می ایستیم ودر پرتو رهنمود های عزت افرین تو غیرت وغرور می یابیم و با همت تو به پیش می رویم . و به روزنه های امید داریم که با شعاع افکار تو و در پیکره زخیم دیوار شب ایجاد کرده بودی!اری پدر با همه نفرت وکینه دشمنان سستی یاران،چراغ ومشعل که با شعور ونفسهای گرم تو روشن شده بود هنوز از تابیدن باز نمانده وبه نور بخشی وروشنا یی دادن ادامه می دهد، وهمان چراغ رهنما والهام بخش زندگی ما خواه بود. یادت بخیر چراغ راه و خورشید زندگی من یادت بخیر بابه من !
|
برگشت
|
تذکر مهم: نظر شما بعد از بررسی مدیر سایت در لیست نظریات درج خواهد شد. مدیریت سایت در رد و یا درج نظر یات کاملا آزاد است
|
|
|
باکیمیاگران |
|
|
|
|
|