نوشته ها
نوشته ها
سیاسی
اجتماعی
تاریخی
فرهنگی
ادبی
ارسال مطلب
آرشیف
آگهی و اعلانات

تبليغات شما رايگان نشر مي گردد

شهر خالی جاده خالی

 Mohaqمصاحبه تلویزیونی محمد محقق  

ادامه مطلب ...  

بامیان مشق شادی وزندگی


 

بامیان وجشنواره دوم راه ابریشم

مصاحبه با آقای دای فولادی

دیگر کسی به مثل تو بابا نمی شود

http://www.babamazari

Farida Zeerak 

Muhammad Reza Ziaii

تازه ترین نوشته ها

قلب ها شگسته

پنجشنبه, 1 دلو 1388
نویسنده: مصطفی رنجبر

با سرنوشت باید ساخت، هر چند ساختن با سرنوشت بهمعنی سرفرود آوردن به غیرست، اما در جامعه که زور و زر حاکم است، چاره جز سر فرودآوردن نیست، و یا پنا بردن به سرنوشت  تنهاترین دلیل منطقی  برای پذیرش تحقیر به شکل آبرومندانه است، و خودرا بعنوان من، من قربانی غیر وبرای بدست آوردن آرامش برای لحظه ای در زندگی؛تنهاترین راه در سخترین لحظه های که شعور به قضاوت می نیشند، همان است که ازواقعیت فرار کرد و به غیر تسلیم شد، خود را تسلا داد و برای نسل زور و صاحب زربهانه بخشیدن آفرید، و آن وقت تنها کمله سرنوشت  است که میتواند کمک کننده برای آرامش روح و انداختن مسولیت خود به دوش غیرباشد.


مرضیه میدانست، از همان ابتدا میدانست، که روزمانند گاوه پیشانی سفیدشان بدل خواهد شد، مهم نبود با چی، با تکه های کاغذ رنگی  و یا فرش های سرخ و سبز، تنها چیزیکه برای اومهم بود، سرنوشت خودش بود، که او سخت مشتاق رنگ امیزی آن با دست های خودش، اومیخواست اندکی به سرنوشتش همان رنگ دلخواهش را بدهد. دلش میخواست، خودش با پنسلرنگ امیزی سرنوشتش را سرخ، سبز و آبی رنگ کند و این تنهاترین آروزی برای مرضیهدختر زیبا و سفید رو و چشم سیاه بود، ولی همان آرزوی کوچک در حقیقت تمام رنگ های زندگیاو در آینده ها بود. اما این اجازه را کی برای او میداد؟ اجازه به صاحب یک من،برای اینکه سرنوشتش رنگ امیزی کند، او باید از ده ها جسم ها پوسیده،  فکرهای در خواب رفته اجازه می گرفت. و این برایاو درد ناک بود، دردناک برای اینکه او صاحب یک روز سرنوشت خود نبود. و تا هنوز کهاز آن زمان سالها می گذرد نیست.


روزهای گذشته، روزهای سیاه و دود شده، همان طوررژ میرفت، او ایستاده به نقطه که نه به گذشته دل خوشی داشت، و نه حال چیزی در دستداشت، و آینده نیز همان طور نامعلوم بود، نظاره می کرد، و ان وقت با آه و افسوسدست روی پیشانه گذاشت و گفت: آخ تقدیر و سرنوشت، نمیدانم هستی یا نه! اگر هستی همبسا بی مهر وبی احساسی، واگر نیستی، پس چرا نام گذاشته است!؟ مرضبه روزها  برگشته بود به عقب ، که در اطرافش بچه ها مثلپروانه می چرخیدند و او شاداب و خندان و سرمست از شادی دیگران بود. آنزمان را خوببه یاد داشت، تازه خواندن  و نوشتن را یادگرفته بود، و اولین کتاب را که خوانده بود، هم کتاب لیلی ومجنون بود. و او همناخودآگاه در میان جمع بدنبال مجنونش بود.


مرضیه ی زیبای بود، و او خوب میدانست کهزیباترین دختر در جمع شاگردان که در مسجد درس میخواندندهست. همانطور که تمام بچهها هم میدانستند که او تنهاترین دختر مقبول همان جمع است. به هر اندازه که اوبزرگتر میشد، به زیبایی اوهم افزده  میشد،چشم های سیاه بزرگ، رنگ سفید، موهای بلندو سیاه ، و استعداد طبیعی که داشت  دختران همسن و سالش را به حسودی وا میداشت وبرعکس بچه ها را به همان اندازه شیفته اش می ساخت. او حافظ می خواند، و شب هایمحرم نوحه می خواند، و جوانان منطقه با شوق و ذق سینه می زدند، تعداد از بچه های هیچنمیدانستند، چرا باید سینه زد، ولی خواندن نوحه مرضیه،  و فردا نشان دادن سینه های کبود بچه ها در مسجدتعدادی را وادار می کرد تا از قافله به دور نمانند. مرضیه بزرگ شده بود، حرف زدندر باره او دیگر فراتر از مسجد و بچه های مسجدی رفته بود. در اواخر تعدادی از جوانهای حدود 35 ساله هم برای چشم چرانی او به نماز خواندن می آمدند.


به هر اندازه که برآمدگی سینه های سفت، سخت وسفید او بالا می آمد، به همان اندازه رنگ او زرد  و زارتر میشد، و از سوی دیگر مغرور و شاداب نیز به نظر می آمد. او از طرزنگاه ها آرام پدر و مادر میخواند، که اری زمستان نزدیک است و گوسفندی کشتنی* رابرای کشتن باید آماده ساخت. ولی او چیز ی نمیگفت ، چی باید می گفت؟  آری او باید تسلیم سرنوشت می شد و همان طور همشد. با خودش می گفت: نیاز نیست فکر کرد، فکر کردن من، تو و ما پوچ و بیمعنی ست، ماپیاده ها شطرنج استیم، که برای ما و از ما دیگران از بدو تولد تصمیم گرفته اند ویا آنها فقط با دست چپ و یا پای راست با قلم های نامعلوم و بی رنگ روی پیشانه مامهرابدیت را کوبیده اند و ما را بدون هیچ، محکوم به سرنوشت ساخته است اند.


انور جان، که جوان 30 ساله بود، با موهای کوتاه،لنگی مدرسه ی و کلاه خامک دوزی شده، روزی با موترسیگل هندایش به مهمانی بوله اشآمده بود، و همان طور که یک سره از قران و حدیث، حرف می زد، زیر چشمی به مرضیه کهبوله* جان گفته طرف راست مادرش نشسته بود، نگاه می کرد. و همان زمان بود که(* قندرا در دلش میده کرد)، و همان نگاه بود که به دل مرضیه نیز تا زنده بود آب سردربخت. تازه دو روز از رفتن انور جان نگذشته بود، که خاله بسراغ آنها امد، یعنی درحقیقت برای دیدن دختر خواهرش آمد،( پا اش را در یک موزه کد*) که بدون جواب اری پااز دروازه خانه بیرون نمیگذارد. چاره نبود، باید با سرنوشت  ساخت ، سرنوشت که نه ستمی که داشت از شانه هایمرضیه و همنوعانش بالامیرفت و تهدیدشان میکرد که راهی جز تن درددادن به خواستبزرگترها را ندارند.


مرضیه به همان اندازه که از اندام زیبا، از موههای بلند، و سینه های گرد و سفتش خوشش می آمد، به همان اندازه نیز از این همه نفرتداشت. دوست داشت، وقتیکه می دید، رسول با چی عشق و علاقه به او می بیند و از میانده ها دختر که در مسجد می آمد او را انتخاب کرده بود، اما نفرت ، بخاطریکه پدرشگفته بود، مرضیه حالا تو نباید با بچه ها مثل سابق رفتار کنی، تو بزرگ شده  ای و نباید آبرو و عزت ما را  زیرپا نمایی! و این اولین زنگ خطر برای مرضیه درتمام زندگی او وآویزه گوش او شد. مرضیه بارها وبارها در خلوت خودش به این نابرابریو ستم برخودش و همنوعانش به دیده شک نگریسته بود ، به همه چیز دقیق میشد به آبرویکه فقط پدرش بدان باور مند بود و به عزتی که تنها در گرو خرافات جامعه مذهب زده وحاکم گره خورده بود ولی کی بود که به حق طبیعی خودش که داشت آهسته آهسته به نقطه اوجبدبختی اش نزدیک میشد واینکه چند صباحی بعد عزت و آبروی خانواده بکارت انسانی و طبیعیاش را به بار تجاوز مینشیند فکر کند ؟


رسول، با دیگران تفاوت داشت، همین تفاوت او بود،که او را در میان دختران چهره مشهور ساخته بود، و هر یک از دختران حرف زدن با رسولرا یک امتیاز میدانست. او یتیم بود، و در خانه کاکا یش زندگی می کرد، درس میخواند،و تمام کوششش یاد گرفتن  و یاد گرفتن چیزهای نو بود.  در روزهای تابستان وقتیکهدیگران برای شنا میر فتند و ساعت ها در میان آب بودند، او زیر سایه درخت می نشست ویک سره کتاب می خواند. تعریف و تمجید از رسول، از مسجد شروع شده و نقل هر محفل ومهمانی بود. او در میان همسن و سالش بی مانند بود. رسول به زندگی فکر میگرد، زندهبود و زندگی کرد، یعنی چگونه و چطور!؟  او میخواستراز های سر بسته زندگی را دریابد. میخواست احساس کند، آیا چیزی به اسم واقعیت وجوددارد؟ او میخواست اگر  موهومی بنام خداوندمهربان وجود دارد، پس چرا ظلم و تاریکی را آفریده، اگر او رحیم است پس چرا او برایاین همه مظلومان رحم نمی کند، گاهی شک می کرد و با صدای بلند فریاد می زد، ممکناست او نیست و یا مرده است، و یا اگر هست او هم پشتبان ظالمان است. بعدا حرف هایملا قادر را به یاد می آورد که روزی گفته بود: خداوند برای کافران این دنیا راداده و برای مومنان آینده و دنیا واقعی را! دنیا واقعی در کجا است؟ رسول فکر میکرد، ممکن است این گفته ها واقعیت داشته باشد! چطور اگر ما امروز در فقر زندگی میکنم و این فقر خودش مادرهمه بدبختی هاست، مادر جنایت و خیانت و پلیدی ها، و....،پس جانی و خیانت کار هم در بهشت میروند! باید بروند، زیرا خودخدا این دنیا را برایاو هدیه کرده!  بهشت برای ماست و ما چونفقیر و نادار هستیم، به آسانی و به کوچکترین چیز دروغ می گویم. پس بهشت جای ماست!؟و ما پنچ وقت نماز برای او میخوانیم.... شاید نه همچو چیز وجود ندارد و دنیا غیراز حال نیست. در همین باره او فکر می کرد.


ولی مرضیه هم دختر ساده نبود، او تنهاترین دخترآغل شان بود که سواد فارسی و خط نوشتن را آموخته بود، او هر چی که میخواست مینوشت  و هر کس از زن های اغل راز های سربستهداشته داشتن که بجز مرضیه  کسی دیگری آگاهنبود. مرضیه  درست به یاد داشت: یک روزمادر داود نامه پدر داود را اورده بود، و در عین زمان چیزی هم بعنوان شیرینی برایمرضیه یعنی مرضیه باید  نامه را بخواند وآنهم حق الزحمه نامه اش، در ابتدا مرضیه این طور هدیه را با شوق قبول می کرد، ولیدر آخر ها از گرفتن چینین شرینی ها شرم داشت، نمیخواست در بدل خواندن نامه چیزی رااز کسی قبول نماید. نامه را از دست مادر داود گرفت و شروع کرد به خواندن نامه،نامه از ایران آمده.بود  پدر دواد بعد ازاینکه از دوری و کار نوشته بود در زیر نامه چند دوبیتی را نیز هدیه خانم کرده بود،و مرضیه در تمام طول زندگی در سخت ترین روز ها وقتیکه آن دو بیتی را به یاد می آورد،خنده اش می گرفت و قاه قاه می خندید وبا خودش زمزمه میکرد :


یاری جانی را یار جانی را سلام


سرمه چوب ات پشیه مانده سرمه دانی را سلام.


 مرضیهاز آغل دیگر و رسول از آغل دیگر،اما هر وقت که در محافل از کسی به خوبی یاد میشود،بدون شک نام هر دو و یادی از هر دو میشود. و این چیزی مشترک بود که همه به آن اقرارمیکردند. رسول غیر از مکتب آخندی  مکتبسرکاری نیز میرفت، و آن زمان صنف 6 بود و اول نمره صنفش و مرضیه تنها در مکتباخندی که بنا به جو اختناق و مذهبی که حکمفرمابود اجازه داده نشده بود تا دخترهانیز مکتب سرکاری بروند و درس بخوانند.


در یکی از روز ها رسول وقتیکه بوتش را پوشید،احساس کرد، چیزی در بین بوتش است، آهسته پایش را بیرون کرد و بعدا بوتش را سرچپهکرد و چند بار به زمین کوبید، اما باز وقتیکه در پا نمود، احساس کرد، که بوت اشتنگتر شده، بار دیگر همان عمل را تکرار کرد و بعدا دست اش را داخل بوتش کرد، دیدورقی درداخل آن است، ورق را بیرون آورد، همان طور که ورق را بیرون می کرد، محتاطانهبه اطراف نگاه کرد، و بعد ورق را در جیبش گذاشت و از مسجد بیرون شد.


عجله داشت، علجه برای باز کردن، خواندن ودانستن،  با خود فکر کرد، و پی هم سوال میکرد، ایا ممکن است این نامه باشد!؟ ایا این نامه ممکن است برای او باشد؟ اما اگرنامه نباشد، فقط ورق سیاه شده باشد که اشتباهی در بوت او افتاده باشد، در این صورتچی باید کرد!؟ در میان  این بگو نه گو هابودو دید که از مجسد به قدری کافی دور شده است ، ورق را از جیبش بیرون کرد، آریاین دست خط او بود، او میدانست که این را او نوشته است، زیرا به خط او به خوبیآشنایی داشت، چطور میشود که آشنا نباشد ؟، دو سال با هم  دربک مسجد درس خوانده بودند،وحتی 6 ماه با همهمدرسه بود.آ ری این دست خط  او بود.


رسول هم مدت ها بود، که دل بسته بود،  او خسته تر از همیشه به نظر می رسید. زیرا رسولمیدانست، فکر کردن در باره دختر، تابوی همیشگی ست، او نه باید دل به کسی ببنند، دلبستن جرم است، عاشق شدن جنایت است. دوست داشتن، گناه نابخشیدنی است. او میدانست کهحالا وقت این حرف ها نیست، هیچ کس به او گوش نخواهد داد، و درد و زجر او را نخواهنددانست و شنید. او نباید عاشق کسی میشد. اما این همه حرف ها و این واقیعت ها برایرسول بی معنی بود. زیرا این همه در دست خودش نبود. این احساس و حس نااشنای بود، کهتمام قدرت و نیرو  را ازاوگرفته بود. اودرمانده بود و به همین خاطر دیگر مثل سابق با شوق و علاقه به مسجد نمی آمد. او میترسید، ترس از دیدن و چشم با چشم شدن با کسی که شب ها خواب را از چشم ها ی اوربوده بود. و از رسول دل شاد و نیرومند تنها موجود ترسو و غمگین به میراث گذاشتهبود.


رسول بار اول که از شهر به ده آمده بود، و درباره عشق و عاشقی چیزهای را میخواند، فکر می کرد در ده این چنین چیز ها وجودندارد، ولی حالا که از آن زمان فقط چند ماه گذاشته بود، فکر می کرد،  هرجا حس باشدعشق نیز وجود خواهد داشت . وهرانسان ناخود آگاه  و یا هم آگاهانه زمانی بهکسی دل میبازد . اما آیا رسول دل باخته بود!؟


مرضیه نامه را بعداز ظهر نوشته بود، بعد از ظهرروز پنجشنبه، زیرا در آن زمان پس خواندگی بود، و او به بهانه تکرار درس، این نامهرا نوشته بود. او می ترسید، اگر کسی شک کند ویا خبر شود! گفته پدرش را به یاد »آورد، آبرو خانواده و عزت....


به هر صورت او میخواست درد و رازش را با رسول درمیان بگذارد.  او یک هفته تمام به دبنالرسول بود، ولی هیچ وقت او را تنها یافته نتوانسته بود ، یا او با کسی دیگری بود ویا اگر تنها بود، هیچ وقت به سوی مرضیه نگاه نمی کرد. یک بار مرضیه  نامه اش را چوب بر ساخت و انرا در میان  کتاب حافظ گذاشت، برای رسول به بهانه داد، ولیرسول تنها به شعر نظری کرد و گفت، آیا کدام این است، مرضیه  گفته بود: بلی ممکن است، ان را برایش بخواند،زیرا خواندن آین ورق خط خطی شده برای او مشکل است و نمی تواند درست کلمات را ببند.رسول به شعر حافظ که چنین بود نگاه کرد و دقیقه مکث نمود ولی دوباره آن را برایمریضه داد.شعر چنین بود:


صنما با غـــــــم عشق تو چه تدبير کنم       تابه کی در غــــم تو ناله شبگير کنم


دل ديوانه از آن شد که نصيـــحت شنود      مگرشهم ز سر زلـف تو زنجير کنم


آن چه در مدت هجر تو کشيدم  هيهات    در يکی نامه محـال است که تحرير کنم 


اما به هر اندازه که مرضیه چوب خط* را نشان داده  بود، رسول  اصلا به اشاره های او توجه نهکرده بود. تا اینکه مرضیه  حافظ را از اوگرفته و دو باره سرجایش برگشته بود. مرضیه  میداست، با این کار و رفتن نزد رسول، بچه های دیگر آنها را چهار چشمی زیرنظر دارند وتنها چیزی که به فکرش رسیده بود ، همان بود که ............... 


ادامه دارد... 


بوله*= در لهجه هزارگی دری  پسر خاله و یا دختر خاله را گویند.


(* قند را در دل اش میده کرد)=  ضرب المثل هزارهگی، یعنی دل خوش کردن...


گوسفندی کشتنی*= در دهات افغانستان، برخصوص منظقه هزارهنشیتن، یک گوسفند را از اول بهار برای زمستان اماده می سازند، و بعد زمستان ها آنرا می کشند و گوشت قاق می سازند.


هر دو پایش را در یک موزهکرد) *= = یعنی لج کرد.


چوب خط*= خط بر


 

برگشت

سایر نوشته ها

3 سنبله 1389 - ادبیات داد خواهی
17 اسد 1389 - اینجــا مــزارشــریف است یا صــوبۀ پشــتونخـــواه؟
15 اسد 1389 - افغانستان، اقليت‌هاي محروم و مشكل تعدد نامزدها
2 اسد 1389 - هزاره ها؛ ضرورت خودبسندگیِ سیاسی و خرد سنجشگرانه
2 اسد 1389 - چيستي شعر دادخواهي -- گرفته شده ازوبلاگ داد خواهی
1 اسد 1389 - تجــــزیه با لفعــــل افغــــانســــتان -رابرت بلک ویل-برگردان:هارون امیر زاده
31 سرطان 1389 - مهاجرت بین المللی؛ واگرایی و همگرایی ملی
28 سرطان 1389 - تشکیل نیروی دفاع محلی ونظم عامه درافغانستان
28 سرطان 1389 - عدالت در مسلخ دموكراسي قومي!
26 سرطان 1389 - تأملي گذرا بر كنفرانس كابل!
باکیمیاگران