|
[ چهارشنبه, 3 سنبله 1389 ]
نویسنده:
دری دری محمد شهرت
چند روزی است دوستان ما در موسسه ی فرهنگی در دری، بخش کابل در تلاش برگزاری نخستین همایش ادبیات دادخواهی می باشند. سرانجام قرار می شود این برنامه در روز سه شنبه 11 اسد سال 1289 ساعت چهار بعد از ظهر گرفته شود. مکان برنامه صحن دفتر موسسه در کابل است که چمنی دلپذیر دارد و درختان اطرافش از آن بهشتی کوچک ساخته است. بهشتی که شبهای تاریک تابستان، آرامش بخش تنهایان دیار و دور از یاری چون سید ابوطالب مظفری و شمس جعفری است. تا نیمه های شب می بینی در گوشه ای از این بهشت کوچک نشسته اند و به آسمان آرام کابل و ستارگانی روشن آن چشم
ادامه ...
[ شنبه, 11 ثور 1389 ]
نویسنده:
تقی واحدی
یکبار دیگر دستم را روی توشک دواندم. دلم که جمع شد جایی تر نشده است، با احتیاط کمپل را پس کردم و از روی توشک برخاستم رفتم بیرون. ننه ام حتما نماز صبحش را خوانده بود که پیش مرغ ها گندم پاش می داد. شرمیدم که کالایم را طلب کنم. پس رفتم اتاق، جانپاکم را زیر بغلم کردم برآمدم. رفتم هردو سطل را که بالای صفه مانده بود گرفتم، بردم لب جاه. تا رسیدم لب چاه، خنکای شمال بین دو رانم می آمد و ملالی ناخوشایند تا پشت شانه هایم می دوید. سطل ها را که
ادامه ...
[ شنبه, 11 ثور 1389 ]
نویسنده:
تقی واحدی
صدای بابه چُپ شده بود. بابه قرآن جيبي اش را بسته كرده بود و چشمان خود را دوخته بود به قربان. يعنی كه پول ميخواست؟ يك نوع خشم ناگهانی اعصاب قربان را در چنگ گرفت. نمی توانست تحمل كند سكوت را. سكوت، او را از خيالات آورده بود بيرون. دلش پُر شد. پُر شد و خالی شد تا كه صدايش بر آمد: " چرا نميخوانی؟"
ادامه ...
[ سه شنبه, 7 ثور 1389 ]
نویسنده:
تقی واحدی
... خیلی سبك شده ام. مثل آخر های ماه روزه كه چند كیلو وزن كم می كنم و نه تنها رنگ صورتم مثل كشمش سبز سایگی می شود كه تمام پوست تنم لشم می گردد. یا زمانی كه بعد از یك ساعت دراز كشیدن و عرق ریزی در حمام عمومی و بعد هم یك كیسه مالی جانانه، خودم را چنان سبك می بینم كه هنگام سوار شدن در سیت هايلكس ام اصلا سنگینی تنم را بالای زانوی راستم نمی فهمم.نفس عمیقی می كشم تا از هوایی كه ذره یی گرد و غبار ندارد، شش هایم را پر كنم. مثل آنكه پس از باران چند ساعته، تمام غبار شسته شده باشد. ولی دلیل قاطعی ندارم كه بگویم تازه باران كرده است. نه برگ های درختان جل و بل دارند و نه زمین گل و
ادامه ...
[ چهارشنبه, 25 حمل 1389 ]
نویسنده:
یعقوب یسنا
باد شمال بر پوست مان می گذشت. بدن ما سخت و سفت می شد. جان ما به سبکی ابر بود، هوای دیگه به سر ما می زد. خواست های ما کم بود. طبیعت گوش شنوا داشت.من و شبنم، هر روز به چشمه دنبال آب می رفتیم. یک روز که از چشمه برگشتیم به خانه، مادرم گفت: «شبنمه به بچه بیگ علی بای حلقه نشو کدند». آه از نهادم برآمد «بچه بیگ علی بای کسی بود که شبنم از او متنفر بود» از آن پس شبنم به خانه ماند. هیچگاهٰ شامگاهان کنار دریا نرفتیم و آب بازی نکردیم.
ادامه ...
[ سه شنبه, 10 حمل 1389 ]
نویسنده:
مشارکتملی
هنر در عالي ترين سطحش، زندگي است و همواره با نفس هاي انسان، نفس مي کشد. هنر زيباست و چون خود زيباست، زيبايي را بيان مي نمايد. در عين حال، هنر جزئي از فرهنگ مردم است. هنر، پاره اي از ناب ترين دستآورد هاي مردمي است که امروز ديگر نقش ها را با حقيقت ها َآميخته است. بديهي است که تولد هنر مستلزم سوژه اي است تا بتواند عينيت پيدا کند و خلق شود. چه در غير آن، تولد هنر اگر امکان پذير نيست، دشوار است، اما هنري که سوژهء آن يک اسطوره باشد، تجلي حقايق بزرگي است تا به همه اعلام کند که عشق در قالب هنر چه معنايي دارد. منظور از اسطوره، آن حقيقتي است که روزگاري پيش قرباني
ادامه ...
[ چهارشنبه, 21 دلو 1388 ]
نویسنده:
محمود جعفری
ادامه ...
[ پنجشنبه, 1 دلو 1388 ]
نویسنده:
مصطفی رنجبر
با سرنوشت باید ساخت، هر چند ساختن با سرنوشت بهمعنی سرفرود آوردن به غیرست، اما در جامعه که زور و زر حاکم است، چاره جز سر فرودآوردن نیست، و یا پنا بردن به سرنوشت تنهاترین دلیل منطقی برای پذیرش تحقیر به شکل آبرومندانه است، و خودرا بعنوان من، من قربانی غیر وبرای بدست آوردن آرامش برای لحظه ای در زندگی؛تنهاترین راه در سخترین لحظه های که شعور به قضاوت می نیشند، همان است که ازواقعیت فرار کرد و به غیر تسلیم شد، خود را تسلا داد و برای نسل زور و صاحب زربهانه بخشیدن آفرید، و آن وقت تنها کمله سرنوشت است که میتواند کمک کننده برای
ادامه ...
[ جمعه, 13 سنبله 1388 ]
نویسنده:
توسلی غر جستانی
آلو! اینجا جهان سوم هس بفرمایین!
... درینگ! درینگ!
- هیلو! لطفا تشریف دارین!
- بلی! بفرمایین!
-
ادامه ...
[ سه شنبه, 27 اسد 1388 ]
نویسنده:
محمدحسین محمدی
افغانتان از ياد رفته است ..... در آخرين روزهاي سال ۸۷ و در حاليکه اکثر جوايز ادبي به دلايل مختلف، از اعلام برندگان جوايز ادبيات داستاني خودداري کردند، کتاب «از ياد رفتن» نوشتهي محمدحسين محمدي، به عنوان برنده ي جايزه انجمن نويسندگان و منتقدين مطبوعات شد. محمدي، نويسندهاي است افغاني که اگرچه در افغانستان به دنيا آمده، اما سالهاي زيادي را در ايران زندگي کرده است. «انجيرهاي سرخ مزار» و «پروانهها و چادرهاي سفيد» از ديگر آثار اين نويسنده هستند. او به خاطر مجموعه داستان
ادامه ...
|